هشتمین روز محرم روز علی اکبر است و روز علی اکبر مجلس وفات حسین(ع) است. اگر حسین(ع) در کربلا به دست شقی ترین فرزندان آدم منحور و مذبوح شد، صبح عاشورا در چکاچک شمشیرها و نیزه ها، در گرد و خاک میدان ، آنجا که صدای شیهه اسب ها با نعره های شیطانی درهم آمیخته، آنجا که سم اسب ها بر لطافت بدن های پاک می تاخت، به احتضار رسید.
هیچ داغی در زندگی انسان ها به داغ فرزند نمی رسد.
در کربلا اگر چه حسین(ع) و زین العابدین(ع) حضور داشتند، اما علی اکبر در چند نقطه نورانی، یگانه بود. او در جمال، در خلق، در سخن گفتن، آیینه ای بود از پیامبر(ص). لب که می گشود، گویی حنجره محمد امین(ص) بر تارک بت پرست عرب فرود می آمد.به افق که خیره می شد انگار چشم های رسول خداست که بر انتهای دشت فرو می نشست. مهربانی که می پراکند، نسیم رحمه للعالمینی اش فراگیر می شد و حسین(ع) بود و این همه ملاحت. حسین(ع) بود این همه اشتیاق. حسین(ع) بود و روح والای علی اکبر که در کالبد جان بی تابی می کرد. از تمام این صفات که بگذریم، علی اکبر آرامشگاه درد های پدر بود. التیام بخش سترگی داغ ها بود.راحت جان حسین(ع) بود. با هر واژه غبار غم ازپیشانی حسین(ع)می زدود. تا علی اکبر بود آرامش در نگاه های حسین موج می زد. در راه کربلا سیدالشهدا(ع)در منزلی از خواب بیدار شد. گریه امانش را بریده بود. علی اکبر فرا رسید و گفت:«چرا گریه می کنید؟»
فرمود:«در خواب دیدم هاتفی می گوید: این قوم می رود و مرگ هم با سرعت با آنها رهسپار است.»
گفت:«آیا ما بر حق نیستیم؟»
فرمود :«بلی بر حقیم.»
گفت:«پس ما را چه باک است از مردن؟»
و این گونه بود که از پنجره های آرامش، بر قلب فشرده حسین(ع)نسیم روح فزای عرش وزیدن گرفت.
اگر پیامبر اکرم(ص) شجاعت خویش را به سیدالشهداء(ع) ارث داده اند، بی شک علی اکبر الفبای شجاعت را از مکتب علی بن ابی طالب فرا خوانده است.آنچنان در کربلای حسین رجز می خواندو دست ها و سر های ناپاک را از زمین درو می کرد که گویی ضربت علی در خیبر و احزاب از پستوهای تاریخ سر بر آورده و در مقابل دیدگان یک لشگرکوفی بروز می یابد و حال دریافتیم که شهادت علی اکبر وفات سیدالشهداء ست.
در میدان کربلا علی اکبر آمد اذن ار پدر بستاند. می خواست از کربلا به عرش پرواز کند. می خواست قربانی شود. آمده بود تا حسین اجازه پرواز را به او بدهد. درست بر عکس ابراهیم واسماعیل. ابراهیم، اسماعیل را برای قربانی مهیا ساخت آنگاه«فانظر ما ذا تری» را در گوش پسر خواند واسماعیل«یا ابت افعل ما تومر»را فریاد کرد و در کربلا، نقطه ابتدا و انتهای انسان سازی ، فرزند به سراغ پدر می آید تا از او اجازه میدان بگیرد و به سمت قربانگاه شتاب کند و حسین چاره ای جز اجازه ندارد. صف در صف ، ملائکه منتظر علی اکبرند.
پیامبر با جامهای لبالب منتظر است تا علی اکبر را سیراب کند. عرش آذین بند حضور اوست و او مهیای پرواز. اینجا لحظه احتضار حسین(ع)است، لحظه مفارقت جان از تن ، لحظه سفر، لحظه عروج. پدر و پسر عشق را در نگاه های آخرین خود جست وجو می کنند. نگاه در نگاه ، آینه در آینه، چشم در چشم، آنچنان می گویند و می شنوند که هیچگاه دایره لغات بشریت را یارای یافتن و واژگان آن لحظه نیست و اگر تاریخ در مقابل این تلاقی نگا هها سکوت کرده است ، از فقر واژگانی است که در آن غرق است و هیچگاه نتوانسته است آ ن را ترمیم کند.
نگاه در نگاه ادامه می یابد.برای لحظاتی ؛ لحظاتی که هر پلک آن یک تاریخ سبز و سرخ است. یک دایره المعارف عاشقی است. دیگر نفس ها به شماره می افتد. سینه سنگینی می کند. لحظه احتضار است؛«تنظر الیه نظر آیس منه...»
نمی دانم دل تنگی های پسر بیشتر است که دیگر از هم جواری با پدری سراسر آیینه محروم می شود یا داغ پدر بیشتر است که دیگر نمی تواند در سایه سار سرو آسمانیش بیاساید. علی اکبر سوار بر اسب خرامان از پیش دیده گان حسین (ع) رهسپار می شود. باران اشک در قحطی آب بر گونه های حسین می بارد: «اللهم اشهد علی هولاء القوم فقد برر الیهم اشبه الناس برسولک.»
نگاه نگران حسین ، رد غبار اسب علی اکبر را در آن التهاب واضطراب می کاود. کوفه را نفرین می کند، زبان می گیرد، گریه می کند. دعا می کند. دست برآسمان بر می دارد. مضطرب است. به دنبال او به میدان می رود. سر و صدای لشگر بلند می شود. صدای علی اکبر پیچیده در غبار، یک به یک فرزندان شیطان را زمین گیر می کند. حسین (ع) نگران است، نفرین می کند: «ای عمر سعد خدا تو را از میان بر دارد.» بی تاب است. قرآن می خواند تا آرامش به سراغش بیاید: «ان الله اصطفی آدم ونوحا وآل ابراهیم وآل عمران علی العالمین و زید بعضها من بعض و الله سمیع علیم.»
لشگر کوفه نمی دانستند سر گشته جمال علی اکبر باشند یا با او بجنگند. مهبوت رجز هایش شوند یا بر او تیغ بکشند. فریاد های حیدری اش را بشنوند یا او را تیر باران کنند. مبهوت مبهوت... و علی اکبر ورجز می خواند و می جنگید... .
تشنگی، حرارت هوا، جولان اسب، گردو غبار میدان، همه وهمه تاب و توانش را گرفته بود. به سمت خیمه ها بازگشت. چون شیر می غرید و لشگر را به این سو و آن سو می کشاند.
در کربلا هیچ کدام از تشنگان از حسین (ع) آب نخواسته جز علی اکبر و این همان اوج تشنگی رسیدن است.
«با ابه العطش قد قتلنی؛ پدر جان از تشنگی مُردَم.» «فهل الی شربه من الماء سبیل؟ راهی برای یک جرعه آب هست؟»
حسین (ع) چه بگوید. چه بکند . گریه امانش را بریده. علی اکبر را در بر گرفت: «یا بنی هات لسانک؛ زبانت را در دهانم بگذار .» و علی اکبر آن لحظه از تشنگی سیراب شد. رسیدن به سیرابی تشنگی مقامی بود که علی اکبر برای رسیدن به آن راه خیمه ها را پیش گرفته بود وحالا دیگر رفتن و رسیدن به عرش در مقابل این همه مستی کار دشواری نیست؛«یا بنی ارجع الی قتال عدوک »به میدان رفت. هنوز روح از بدن حسین جدا نشده است. علی اکبر در میدان است. شمشیر می زند. لشگر کوفه به هم می ریزد. ابن سعد به نوفل می گوید از چهار طرف او را محاصره کند. نوفل از پشت سر ضربه ای به علی اکبر می زند. فرق علی شکافته می شود اما غیرتش اجازه نمی دهد از اسب بر زمین بیفتد. دست در گردن اسب به سمت لشکر کوفه می تازد. اسب راه را گم می کند، در آن کشاکش، به سپاه کوفه می زند و هر کسی از سویی با شمشیر و نیزه بر سینه علی اکبر زخمی می نشاند. «فجعلو بضوبونه بسیوفهم حتی قطعو اربا اربا؛ آنقدر با شمشیر هایشان بر بدن او فرود آمدند تا اینکه بدن او پاره پاره شد.»
حالا روح از بدن علی اکبر... نه، حسین(ع) مفارقت کرده است. حالا وقت وفات حسین(ع) است. در این لحظات حزن آلود، کربلا در طنین سه صدا به خود لرزید؛ صدای اول صدای خداحافظی علی اکبر است. خداحافظی با پدر، با زمین، با انسان: «یا ابتاه....علیک منی السلام.»
وحسین(ع) دریافت که دیگر علی اکبر بر شانه های عرش قدم گذاشته است و علی اکبر چون از پدر آب خواسته بود، خواست تا پدر را راحت کند: ای پدر! ... من نمی گویم بیا ولی جدم قدحی در دست دارد و می فرماید: «پسرم حسین جان زودتر بیا، زودتر.»
صدای دوم صدای حسین(ع) بود که تا بانگ پرواز علی اکبر را شنید، فریاد برآورد که پسرم را کشتند. سکینه(س) می گوید:«دیدم گویی روح از بدن پدرم در حال جدا شدن بود آنگاه که صدای خداحافظی علی اکبر در کربلا طنین انداخت.»
وصدای سوم صدای صبر بود که تمام عالم را به صبوری فراخواند. صدا صدای زینب بود:«یا حبیب قلیاه و ثمره فواداه...؛ ای مهربان قلب من!...ای میوه دل!» وحسین(ع) درکربلا لحظه به لحظه دشوارترین برش های زندگی انسان را امتحان می نمود. حسین(ع) پیشگام درد است، پیش آهنگ داغ؛ و خدا چون او را دوست داشت، تمام داغ های خود را برای او بر شمرد تا حسین(ع) صاحب بهشت باشد؛ صاحب آب حیات.